خواستم بگویم که کیستم... دیدم نگفتن بهتراست !... چه سود آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که نشناسد...مرا... ... آنکس که می ماند، خود, خواهد شناخت
ادامه...
امان از این بوی پاییز و آسمان ابری که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچکس دیگر فقط میدانی که هرچه هوا سردتر میشود دلت آغوش گرمتری میخواهد و وای از وقتی که کسی نباشد تا شانه ای بر آشفتگی روزهای پاییزیت بزند و تو مجبوری تک و تنها پاهایت را در سینه جمع کنی و بخوابی ......
من خیره نشسته ام به نام تو... من اینجا آتش گرفته ام و تو خیره به غبارهای بلند شده از خاکسترم خیره شده ای.. سکوت کرده ای.. با خودت می گویی: خیالی نیست.. می سوزد و می رود و .. نمی دانی چه دردی دارد این سوختن.. نمی دانی.. و باز هم نمی دانی.. نمی دانی که همه را بیرون کرده ام جز تو.. فقط تو مانده ای.. . دیرم شده اما باز چشم به راه تو مانده ام.. چشم به جاده سفید و.. می دانم که نمی شود این دم رفتن دوباره ببینمت.. خسته ام .. و تو اندازه این خستگی ها را نمیدانی...
یکی به من بگه باید چه جوری خدا رو صدا بزنم تا جوابمو بده؟ با التماس؟ با خواهش و تمنا؟ با گریه؟ با دعوا ؟ آخه چه جوری؟ آخه من که چیز غیر عادی ازش نمیخوام ، چیز زیادی ازش نمیخوام چرا ازم دریغ میکنه؟ دیشب شنیدم که یه دختری که شاید با نصف مردای شهر همخوابی کرده ازدواج کرده و فردا شب جشنشه یعنی اون پیش خدا عزیزتره که بعد کلی گناه خوشبختش کرد اما حاضر نیست حتی به صدای من گوش بده . حس میکنم تا صدام درمیاد میگم خدا بهم میگه صداتو ببر نمیخوام صداتو بشنوم ... آخه چرا یعنی من اینقدر بدم ، از همه آدمای دور و برم گناهکار ترم؟ که واسه همه خدایی به من که میرسه میشه صبر و حکمت و قسمت؟ خدا کاش می اومدی قسمت نظرات جوابمو میدادی تا تکلیفمو بدونم تا حکمتتو بدونم. کاش.....