دنیای کوچک من
دنیای کوچک من

دنیای کوچک من

ساعتها...

ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست. ( دکتر علی شریعتی )

این روزا...

این روزا  نگرانی رو تو چهره مامانم می بینم، انگاری اونم حس کرده که حال این روزام خوب نیست اما هیچی به روم نمیاره فقط نمیذاره تنها باشم دلم نمیخواد اذیتش کنم اما دست خودم نیست وقتی دل غم داشته باشه چیکارش میشه کرد؟؟؟

دریا...

کفش کودک را دریا برد.
کودک روی ساحل دریا نوشت:
دریای دزد!!!!!!
آن طرف تر مردی که صید خوبی داشت روی ماسه ها نوشت:
دریای سخاوتمند!!!!!!!
موجی آمد و نوشته ها را شست و آرام گفت:
از قضاوت دیگران نهراس اگر میخواهی دریا باشی.....!!!!! 

خدا...

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تا کی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دارم خفه میشم به خودت قسم کم آوردم، چرا نگام نمیکنی؟  مگه من چیکار کردم؟ 

میخوام برم ثبت احوال اسممو عوض کنم بذارم ایوب!!!!!!!!! 

یک مرگ ازم طلب داری جونمو بگیر و راحتم کن دیگه خسته شدم، رمقی برام نمونده . خسته ام ، خسته..........

خدایا...

خدایـــــا ...!!
مدعیان رفاقت ، هر کدام تا نقطه ای همراهند ...
عده ای تا مرز منفعت ...
عده ای تا مرز مال ...
عده ای تا مرز جان ...
عده ای تا مرز آبرو ...
و همگان تا مرز این جهان ...
تنها تویی که همواره می مانی ... !

این روزها...

این روزها هر چی می روم تنهایی ست

بغضی که پایانی نیست دردهایم را

ببین چه غوغایی به راه انداخته اند

اما تو آسوده بخواب !

همه ی اشکهای دنیا امشب مهمان من اند ...